1400-08-30 18:20
449
0
77150
بسیج مردم-9/ به قلم غلامعلی نسائی

بسیجی نمازش را نشکست؛ دستش را شکستند

وقتی که می ایستاد در مقابل خدا، حضور جسمانی‌اش را از دست می‌داد؛ جسمیت نداشت. لج‌بازی‌اش با عراقی‌ها به خاطر نمازش، زبانزد عام و خاص بود.

به گزارش گلستان ما، هر هفته عراقی ها یک جورهایی جشن بزرگی راه می انداختند و به بهانه های واهی، کتک کاری می کردند. نماز خواندن در آسایشگاه، مقابل چشم عراقی ها، جرم داشت؛ باید کنج خلوت پنجره ها نماز می خواندیم که عراقی ها نبینند. سجود، رکوع و نیایش، ممنوع بود. کسی حق نداشت دست هایش را به نشانه تسلیم در برابر خداوند، بالا ببرد. انسان بودن را از ما گرفته بودند. اصلاً همه چی ممنوع بود.

شب بود. شعبان ناهیجی از بچه های گردان «یا رسول(ص)»، اهل شهر هزارسنگر آمل و رفیق صمیمی شهید نبی پور، داشت نماز می خواند. نماز شعبان یک جورهایی خیلی خاص بود؛ هول هولکی نبود. از ترس سربازان عراقی، هیچ وقت خدا مخفی نماز نمی خواند. شده بود دائم التذکر. چپ و راست، عراقی ها می کوبیدند تو کله اش و تهدیدش می کردند؛ می کشیمت آخر. اگر ما این دست های تو را نشکستیم....

وقتی که می ایستاد در مقابل خدا، حضور جسمانی اش را از دست می داد؛ جسمیت نداشت. لج بازی اش با عراقی ها به خاطر نمازش، زبان زد عام و خاص بود. نماز عشا بود. وسط های نماز، یک مرتبه یک سرباز پشت پنجره پیدایش شد؛ از آن سرباز های بی پدر ومادر. می گفتند: کارش تیر خلاص بوده، بی رحم و قسی القلب. انگار بچه هند جگرخوار و معشوقه قطامه خون خوار بوده است. قیافه اش عجق وجق بود. چشم هایش یکی بالا می زد و یکی پایین. بگویی نگویی شکل گرازها بود؛ کله اش، قد بلندش و هیکلش عین گاومیش بود. نگاهش که می کردی، همه وجودت از نفرت پر می شد، نامش فرهان بود.

فرهان وحشی از پشت پنجره فولادی، از پشت نرده ها، داد کشید: مهلا! کسر شعبان! ایرانی! نمازت را بشکن!

با عربی و فارسی دست و پا شکسته بهمان فهماند. شعبان هیچ توجهی به فرهان نکرد. فرهان همیشه خدا یک نبشی نیم متری آهنی توی دستانش بود. وقتی با آن روی شانه بچه ها می زد، تا مدتی ردش می ماند. نبشی را تندتند کوبید به نرده و نعره کشید؛ نمازت را بشکن؛ انا ایرانی.

صدای برخورد نبشی با نرده و پنجره، تا هفت آسایشگاه پیچیده بود. دو تا از بچه ها رفتند نزدیک شعبان و گفتند: تو رو خدا یک کاری کن شعبان! الآن وحشی ها می ریزند این جا.

شعبان توجهی نکرد. اصلاً شعبان وجود نداشت؛ حضور نداشت که بفهمد. با آن اطمینان قلبی و آن آرامشی که در حقیقت از درونش بود، فرهان گنده بعثی را اصلاً نمی دید. من نزدیکش نشسته و نظاره گر این صلابت و ایمان بودم. هرچه فرهان، فرمان داد نمازت را بشکن، داد زد، به نرده ها کوبید، تهدید کرد و فحاشی کرد، شعبان با همان ارادت قلبی اش، با اقتدار و آرامش، نمازش را خواند. دعا و ذکر و نیایش که تمام شد، نگاهی کرد. فرهان را دید. فرهان فریاد که کشید تعال، شعبان انگشت روی سینه اش گذاشت و گفت: با من بودی؟

فرهان داد کشید: تعال! تعال لنا شعبان!

شعبان بلند شد و آرام و با اطمینان رفت و گفت: چی می گویی فرهان؟

فرهان اشاره کرد به دست های شعبان؛ هر دو دستش را چسبید و کشید و از آن سوی پنجره، مچ دست هایش را گرفت. آن قدر دست های شعبان را به نرده های فلزی فشار داد که هر دو دست شعبان شکستند. هیچ کس حق اعتراض نداشت. حرف می زدی، همه را می کشیدند و می بردند کتک خوری. بعد یک تکه طناب از جیبش درآورد و دست های شعبان را که از مچ ترک برداشته و شکسته بودند، پشت نرده ها بست و رفت. فرهان، دست های شعبان ناهیجی را به خاطر این که نمازش را نشکست، شکست.

دوباره برگشتند؛ با چند سرباز دیگر.

بعد دست های شکسته را پشت پنجره آهنی، محکم با سیم به نرده ها بستند. شعبان تا صبح با دست های شکسته، سر پا

پشت نرده ها، رنجور و دردمند، مقاومت کرد؛ اما فرمان شیطان را اطاعت نکرد. آن شب، خواب به چشممان نرفت. شعبان

همان طور با دست شکسته تا صبح ایستاد و یک کلمه هم آخ نگفت؛ ناله نکرد؛ زاری نکرد؛ اشک نریخت و آن قدر ساکت و آرام بود که شک می انداخت توی دل بچه ها که مگر می شود دست آدم را بشکنند، به نرده ها ببندند، سر پا تا صبح نگه دارند و یک ذره ناله و زاری نکند؟

فردا صبح، فرهان و چند سرباز برگشتند. دست های شعبان را باز کردند و رفتند. بچه ها دست های شکسته شعبان را بستند. نیم ساعت بعد، شعبان ایستاد به نماز. داشت نماز می خواند که فرهان برگشت؛ لج کرده بود. وقتی این صحنه را دید، صلابت شعبان را دید، تند راهش را کشید و رفت.

فرهان چند دقیقه بعد با هفت سرباز برگشت و دستور داد که با همان وضع، دست هایش را ببندند. یک بار دیگر شعبان ناهیجی را بردند پشت پنجره و دست های شکسته اش را بستند. با دست بسته و شکسته، حسابی کتکش زدند. با کابل، باتوم و پوتین به پهلوهایش کوبیدند. وقتی از فرط مشت و لگد زدن به بدن او خسته شدند، دست هایش را باز کردند. او را روی زمین کشیدند و با مشت، لگد و پوتین به سرش کوبیدند. او را به سمت استخر فاضلاب، همان استخر گنداب توالت بردند و با همان حال، با دست شکسته و بسته پرتش کردند توی فاضلاب.

آن تازیانه ها، تازیانه های سلوک بود و شعبان را از هر مرحله به مرحله دیگری رهنمون می ساخت. هر مرحله اش سخت تر و طاقت فرساتر از قبل بود. همیشه و برای همه بچه های آرمانی، بسیجی و ارزشی، این گونه است. هربار که از یک آزمون سخت می گذرند، باز فردایی دیگر و آزمونی سخت تر وجود دارد. ما با این آزمون ها، استوارتر و آرمانی تر و خدایی تر می شدیم و هرچه بیشتر رنج می کشیدیم، عاشق تر می شدیم.

انتهای پیام/

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط خبرگزاری گلستان ما در وب سایت منتشر خواهد شد

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد

© کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب گلستان ما با ذکر منبع امکان پذیر است.